دیر و زود داره ... اما سوخت و سوز نداره - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 4:24
خیلی وقته که ننوشتم ... علتش هم اینستا و راحت تر بودن کار باهاشه می تونین اونجا زندگی رو دنبال کنین پسرک حسابی بزرگ شده و مهد می ره ... زندگی روال عادیش را داره بالا و پایین که همیشه هست کم کم می خوام دوباره بازگشت به کار داشته باشم و تلاش می کنیم برای مهاجرت به جایی بهتر برای رشد پسرکمون اینکه موفق...
روزانه 225 -تولد پسرم - قسمت چهارم - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 18:13
به اونجا رسیدیم که همه اومدن توی اتاق و من بغض کردم اما خودمو کنترل کردم ... دروغ چرا از دیدن مادر شوهر و پدر شوهر اصلا خوشحال نشدم و دوست نداشتم اول بسم اله بیان ... اونم مادر شوهر با اون حرفای مهربونانه ی دروغینش که حسابی اعصابمو خورد می کرد ... بعد از همه ی سلام و احوال پرسی ها خانوم پرستار مهربو...
روزانه 225 -تولد پسرم - قسمت پنجم - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 18:13
زمان خیلی خیلی زود می گذره ... امروز پسرم دو ماهه شد به همین زودی ... خودم باورم نمی شه پنج شنبه باید برم برای واکسنش ... چهارشنبه ها می رم سر کار وگرنه امروز یا فردا وقتش بود ... بریم به ادامه ی داستان تولد پسرک همه ی اتفاق های گذشته تا ساعت حدود ده و یازده بود ... بعدش همه کم کم رفتن و فقط مامانم ...
روزانه 226 - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 18:13
روزها اینقدر سریع می گذرند که نمی فهمم ... منم و پسرک و همه ی وقتم که برای اونه امروز پسرک ما سه ماهه شد ...و تو ماه گذشته کلی بزرگ تر شده و کارهای جدید یاد گرفته و ما را ذوق زده و شاد کرده ...و البته کلی هم استرس و  نگرانی های مادرانه  ... و شب نخوابیدن ها که دیگه عادی شده و البته هنوز هم خیلی سخته...
روزانه 227 -تولد پسرم - قسمت ششم - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 18:13
دیروز پسرکمون 100 روزه شد ... دیگه رفت تو سه رقمی ها ... روزهای با بچه خیلی خیلی زود می گذره ... اصلا سرعتشو نمی شه وصف کرد ...و اما ادامه ی داستان بیمارستانی که رفته بودم خیلی خوب بود و من ازش خیلی خیلی راضی بودم ... اتاقم هم خصوصی بود ... تند تند و مدام سر می زدن و فشارمو انادازه می گرفتن و حالمو ...
روزانه 228 - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 18:13
این چند وقت خیلی درگیر بودیم ... پسرک دو هفته حسابی مریض بد ... از چند تا نک سرفه ی کوچولو شروع شد که هی ادامه پیدا کرد و روز به روز بیشتر و بیشتر شد ... بچم دیگه نفس نمی تونست بکشه و مدام سرفه و سرفه که امونشو می برید  و چشماش قرمز و پر از اشک می شد ... بعدش هم می زد زیر گریه ... یه ریز ناله می کرد...
و ما هم اینستا گرام دار شدیم ... - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 18:13
دوستای خوبم ... می دونم خیلی وقته که ننوشتم ... این پسرک دیگه وقت نفس کشیدن هم نمی زاره برام بازم اینجا می نویسم ... حتما حتما اما فعلا این اینستا رو داشته باشید  تا بعد ...khaterestoon این اسم رو سرچ کنید تا به اینستای ما برسید ...اگه دوست داشتید تو دایرکت خودتونو معرفی کنیندوستون دارم 
روزانه 229 - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 18:13
تصمیم خودمو گرفتم تصمیم گرفتم فعلا تا سه سالگی پسرک سر کار نرم ...هر چند کارم حسابی جا افتاده بود و به مرحله ی سود دهی رسیده بود ... هر چند که دوباره مجبورم از اول شروع کنم ...هر چند که عاشق کارم بودم ... اما پسرکم گناه داشت ... با اونکه یک روز فقط می رفتم ... اما غصه می خورد ... زیاد هم غصه می خورد...
روزانه 230 - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 18:13
سلام  دوباره به روی ماه همتون من به شدت با پسرک مشغولم و واقعا هیچ وقتی برام باقی نمی مونه ... حتی گاهی ناهار و صبحانه هم تند تند و سرهمی می خورم ... شیطون شده حسابی ... همش ذر حال بدو بدو و سرک کشیدن تو جاهای مختلفه ... منم مجبورم دنبالش برم دیگه ...خواستم بگم ... من هستم هنوز ... با اونکه تو اینست...
روزانه 231 - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 18:13
برای خرید وسایلش که رفته بودیم به بابا گفتم کالسکه نمی خوایم . چون طبقه چهارم هستیم و سخته ... بعد آغوشی گرفتم و فکر کردم حالا حالا ها می شه ازش استفاده کرد ... اما خدا رو شکر و خدارو هزاران بار شکر از ماه دوم پسرک هی تپل و تپل تر شد و نمودارها را در نوردید و من کم کم  تو بغل کردنش کم آوردم ... این ...
روزانه 232 - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 18:13
اووووه ... می دونم که خیلی وقته اینجا ننوشتم ... اما خب تو اینستا عکس هایی گذاشتم و چیزایی نوشتم ...مساله اصلی اینجاست که اصلا نمی تونم پای کامپیوترم بشینم و پست گذاشتن با گوشی برام خیلی سخته پسرکم حسابی شیطونه و پر انرژیه و اجازه نمی ده کاری انجام بدم ... همچنان بد می خوابه و من خسته و خسته و خسته ...

برچسب‌های مرتبط

و ما همچنان دوره میکنیم |